اتفاقِ ناخوشایند

خرید بک لینک
گفته بود: «آدمها فکر میکنن روح بیمار کم میاره. اما جسمه که نمیکشه». فکر کرده بودم که با این حساب همة زندگیام سرطانزده بودهام. همة زندگی، روح و جسمم با هم synce نبودهاند. آن شبها که روحم خواسته بود پرواز کند، جسمم افتاده و نالان بود و آن صبحها که جسمم دویدن و زندگی کردن را طلب میکرد، روحم خلوت گزیده بود. سرطان توی همة لحظاتم جاری بود. توی کلماتم سرک میکشید، دور انگشتانم میپیچید و چشمهایم را تر میکرد. حتی همین حالا، سرطان زدهام. روحم تقلا میکند خودش را خلاص کند، اشکی، فریادی، حرفی، سخنی. اما ذهنم کز کرده در گوشهای، ورم کرده است. دکتر میگفت مغزت ورم کرده. با خودت چه میکنی؟ و زیر آن سیمهای متصل به سَرَم که خطوط مغزم را میخواندند، گفتم که اشکهایم سربالا میروند و به جای چشمهایم، مغزم ورم میکند. حتی توی همان شرایط هم باید حرف مسخرهای میزدم تا بعدتر برای الف ثابت کنم که هرگز نمیتوانم حرف جدی بزنم، الا به گذراندن زمانی بسیار طولانی کنار محبوبی.فالگیر میگفت توی فالم فشار خون میبیند. چیزهای دیگری هم میدید. جز این یکی، همه چیز خبر از خوشی میداد. بهار میرسید، آفتاب میآمد، هرچه در زمستان غرس شده بودم، جوانه میزدم. میدانستم که فالگیر کارش امید دادن است. امید داده بود و من خوش خیالی کرده بودم. میان آن تاریکی، حرفهایش ذرهای نور به قلبم میتاباند و من نیازش داشتم تا زمستان سردی را دوام بیاورم و آوردم. بهار شد. آفتاب آمد. لبخند اما نیامده، ماسیده شد. گزگز از انگشتانم شروع شد، آنجا که منتظر جوانه بودم. بیحسی بالا آمد و به کف دستم رسید. به آرنجم رسید. تنبور را از دستم گرفت و کلمات را. اما پیشرویاش تمام نشد. تا مغزم رسید. روزها و ساعتها، منگ و گنگ به کنجی اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 129 تاريخ: شنبه 9 مهر 1401 ساعت: 16:07

اپراتور 190 گفت دوتا داروخانه قرص را دارند؛ یکی خیابان هنگام بود و دیگری سعادت آباد. اولی را انتخاب کردم. نزدیکتر بود و سر راهتر. آخرهای خیابان هنگام دور برگردان را باید نپیچیده، به خیابان روبرویی میرفتم. تابلوی «شمیران'>شمیران نو» را که دیدم تازه فهمیدم کجا آمدهام. تاریخچهی شمیران نو آمیختهای از طنز و فقر بود: دارک کمدی. غالبا زاغه نشین بودند و اوایل دهه پنجاه کمی آنورتر شمیران جمع شدند، هرکس پی کند و خانهای برای خودش سرپا کرد و برای تلافی کردن نامش را گذاشتند «شمیران نو». داستان بچههایی که از شمیران نو به مدرسهی شمیران میرفتند هم توی همان ثانیههای اول یادم آمد.ظاهر ماجرا خیلی بد نبود. لااقل برای من که دنبال آدرس بودم تنها تنگی خیابان و بی قاعده بودن رفت و آمدها نظرم را گرفت. دو تا پیچ دیگر کافی بود تا فکر کنم کاش سعادت آباد را انتخاب کرده بودم. آدمها غریبه بودند. انگار در سیارهای دور از زمین زیست خودشان را داشتند. مردها کپه کپه جمع شده، مقابل مغازهها تک و تنها نشسته و سیگار به دست یا توی پیاده رو دراز کشیده. اما همه اینها انقدر بد نبود اگر خانهها هم زشت و بی قواره نبودند. آپارتمان به ندرت پیدا میشد و اگر هم بود سه طبقهای قدیمی. قوارهی خانهها بسیار کوچک، درها قدیمی و زنگ زده و نماها غالبا سیمانی یا آجری. کوچهها تنگ، سربالایی و سرپایینی با شیب تند و زبالههایی که سر هر کوچه تلنبار شده بود. زبالههایی متعلق به روزهای زیاد، آنقدر که کوهی با دامنه وسیع ساخته باشد و انبوهی جانور میان آنها بخزد.میشد که چشم به روبرو بدوزم و داروخانه را پیدا کنم و چیزی اذیتم نکنم، اگر آن مرد کف به دهان آمده را نمیدیدم. پیرمرد بود. یا جوانی که زود به پیری رسیده بود. اعتیاد سرعتش را زیاد اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 126 تاريخ: شنبه 9 مهر 1401 ساعت: 16:07

صفحه بندی